وکالت می دهم

خسته گشتم خسته گشتم من دگر از روسری
پس وکالت می دهم شیطان بیاید رهبری
قدر خود را من نمیدانم چه کاری هست به تو
کله اجدادم ز اول خوردن از غرب تو سری
عادتم گشته که باشم برده ی بی بتگان
با من از میهن نگو از شیر پاک مادری
گفته بودم من ندارم رنگ و بویی از وطن
پس دگر با من نگو از قصه ی خود باوری
پوچ و پوشالی ام و خالی ز هر مهر و وفا
پس دگر هرگز نخواه از مرده دست یاوری

متاسفانه ما انسانها گاهی برای فرار از حقیقتهایی که به نفع مان نیست پناه به دامن شیطان میبریم

یکی از این اقدامات وکالت دادن های عده ای معلوم و الحال به شیطاین مجسم روی زمین هست

کاش گاهی وکالت به حقیقت بدهیم و به نائب بر حق زمین

امام زمان (عج)

به وسعت جهان

رفتی و به وسعت جهان غم دارم

آغوش تو را برای خود کم دارم

شاید که به ظاهرم نیاید اما

از لحظه ی رفتن تو ماتم دارم


ادامه دارد

  • مشوش بجنوردی
  • بداهه

پنهان

از چشم کسی نبوده پنهان
از عشق تو گل گرفته ام جان
گفتی که بگو برای عشقت
داری چه کنی مرا تو احسان
گفتم که مرا دلی به دستم
تقدیم تو شد بگیر و بستان
حتی تو اگر سرم بخواهی
کافیست فقط دهی تو فرمان
مارا نبود غمی به عالم
جز شادی تو همیشه هر آن

....‌

خواب زده

بداهه
اصلا چه شد و چه آمد بر سرم پری 
هرشب به یاد تو از جا می پرم پری 
ماننده خواب زده ای گم شده ولی 
در خواب عشق تو به سر می برم پری 
افسرده خیره به قاب آینه هنوز 
باید که مرگ خودم را بنگرم پری 
دیدم که رفت و ککش قدری نمی گزید 
من با وجود خودم برابرم پری

 

پیشکش

بداهه

عاشقت گشتم و فهمید دلم رویا بود
_.__/..__/..__/___
عشق سوزنده ترین درد در این دنیا بود
_.__/..__/..__/___
بعد تو نیست مرا حال خوشی اما عشق
_.__/..__/..__/__
مرگ با دست تو از زندگی ام زیبا بود
_.__/..__/..__/___
خنجرت را بکش و سینه ی من را بشکاف
_.__/..__/..__/___
قلب من پیشکشت  پیش خودم تنها بود
_.__/..__/..__/___

#محمدصادق_قدرتی

 

.....

مدارا

از بس نموده ام من با زندگی مدارا

جانم به لب رسیده دریاب حال ما را

فکرش نمی نمودم روزی ز غصه و غم

هر شب به درگه تو مرگم کنم تمنا

رفتی و بعد تو دل این زندگی نیارزد

بعد از تو خوش ندارم بودن در این فضا را

درنوسانم

 

هی در گذرم مثل غمی در نوسانم

در شک و یقینم بروم یا که بمانم

افتاده به پایت دل من چند سواییست

ای عشق مرا اینور و آنور نکشانم

پایان بده یا آنکه خلاصم بکن ای مه

من بیشتر از این نتوانم نتوانم

لبخند مرا دیده و فکر کرده غمی نیست

کوهم که نمانده قدمی بر فورانم

مانند به تیری که گرفته به دو انگشت

در چله ی چشمان تو در کنه کمانم

بگشا و رها ساز مرا از قفس تن

اینبار بگیر جان مرا نیست توانم

امروز اگر نیست مرا حاصل عمری

کوتاه شده عمر من و طول زبانم

اسباب غم و غصه ی من چشم تو بوده

بیهوده  گذشت است مرا عمر گرانم

گدای حسین

گدایم من گدایم من گدایت
.___/.___/.__
مرا جانیست ناقابل فدایت

به قربان لبان تشنه ی تو

جهانم آسمانم زیر پایت

اگر کافر نگردم کفر گویم

برازنده بُود نامم خدایت

مرا هرجا گره افتاده در کار

تو را خواندم تو را کردم صدایت

جوابم داده ای هربار آقا

به این رانده شده کردی عنایت

نباشم لایق مهر تو آقا

ندارم تحفه ای حتی برایت

تمام دلخوشی من شده این

کنم خون گریه در شام عذایت

دردسری نیست

گر گوش دهی حرف دل ما ضرری نیست

یک لحظه بشینی به بر ما خطری نیست

یک عمر نشستم که ببینم رخ ماهت

از چشم تو انگار مرا هیچ ثمری نیست

صدنامه فرستادم و انگار نه انگار

از جانب دلدار گمانم نظری نیست

گر نیست تو را میل به این وصلت و دیدار

یکباره بگو نه که بدانم خبری نیست

حالا که نه زن دارم و نه یار خطاکار

در زندگیم پس خبر از دردسری نیست

استاد شیطانم

نه کافر نه مسلمانم خودم این را نمیدانم

ولی در خاطری پر گشته از ابهام زندانم

من آن گرگم که در پوستینه میشی گشته چون پنهان

اگر فرصت بدست آرم بگیرم جان چوپانم

شبی در خلوتم با خود کمی رو راست تر بودم

درون آینه دیدم نه انسانم نه شیطانم

ولی خود خوب میدانم که دردم چیست ای زیبا

مرا دردیست شیطانی که از آن نیست درمانم

نباشد گرچه این زیبا ولیکن باز میگویم

خودم استاد شیطانم، و او هست از مریدانم

راز شادی


ببخشا که بخشایدت روزگار
.__./__._/_.__
به تو شادی و لطف خود بی شمار
.__./__._/_.__
به نیکی جهان پر کن از عطر خویش
.__./__._/_.__
که راضی شود از تو پروردگار
.__./__._/_.__
اگر مهر خود را کنی تو دریغ
.__./__._/_.__
ز هم کیش و همسایه و همجوار
.__./__._/_.__
نخواهی شوی شاد و خرسند به عمر
.__./__._/_._
همیشه خمودی و نالان و زار
.__./__._/_.__
تو نیکی کن و پر کن آن دجله ات
.__./__._/_._
که ماند ز تو نام نیکو به کار

دیرگشته

شاید برای باتو بودن دیر گشته
یا قلب تو از دیدن من سیر گشته
اما بدان ای مهربان سالیانست
دستان من در حصرت تو پیر گشته
عشقت درون سینه ام مانند تومور
هی ریشه کرده در دلم تکثیر گشته
هرکس تورا دیده تو را میخواهد ای گل
بیماری چشمان تو واگیر گشته
بازم دوباره قلب من افتاد از کار
آقای دکتر گفته بود تعمیر گشته
تا آمدی احیا کنی قلبم دوباره 
آمد ندایی گفت:دیگر دیر گشته
 

نمیبینی

پیش چشمهایت فِتادم تو نمیبینی مرا
_.__/_.__/_.__/_._
میروی بی اعتنا از پیش من ای بی وفا

چشم یاری از تو دارم خود غلط بودش غلط

من که هرگز خیر ندیدم از غریب و آشنا

جای دل جویی مرا زخم زبانم میزنی

میزنی زخم زبانم پس چرا شیرین ادا؟

من گناهم چیست جز آن که به تو دل داده ام

دل به تو دادم و این بودش مرا امری خطا

کاش هرگز چشم تو آن شب نمیدیدم گلم

تا نمی گشتم چنین درمانده و بس بینوا

#محمدصادق_قدرتی

حزین

پایان نگرفت درد من و باز حزینم

باید بروم گوشه ی عزلت بگزینم

از راه رسیدی و ندیدی غم من را

بندم ببریدی و ندیدی که غمینم

ای داد از این هند جگر خوار که دارم

باعث شده من کنج جهنم بنشینم

ویرانه شده خانه ی احساس من امروز

عمریست گرفتار غم یار چنینم

در حسرت آنم که شبی با بزکی خوش

از در به درآیی و من آن چهره ببینم
 

بداهه ساری

همه تن غرق خدا غرق فداکاری شد

آن که را بر لب او ذکر خدا جاری شد

دل ز شیرینی دنیا زدو با دل خوش

سمت زیبایی بی حد احد ساری شد

به کجا رهسپاری تو بگو با من هان

چه شداین گونه دلت از همه چی عاری شد

سر این راز بگو با دل غم دیده ی من

تا که شاید به من گم شده ام یاری شد
 

هرشبم

هرشبم این زندگی درد آورست
از تو و عشقت چه آوردم به دست
جز همین دردی که بر جان میکشم
یا همین دردی که هرشب با من است
بعد تو این دل دل سابق نبود
بعد تو پشتم از این غم ها شکست
آن غریقی که دو صد جان را رهاند
غرق در مرداب شد بر گل نشست
مات و مبهوتم چه می خواهی زمن
هرچه دارم برده ای دیگر چه هست

این پا و آن پا

آمدی سمت دلم این پا و آن پا میکنی
_.__/_.__/_.__/_._
بی وفا مرگ مرا داری تماشا میکنی
_.__/_.__/_.__/_._
از چه اینگونه برایم سخت میگیری عزیز
_.__/_.__/_.__/_._
از چه داری عشق را اینگونه حاشا میکنی
_.__/_.__/_.__/_._
هم پرستاری و هم قاتل نمی دانم چرا
_.__/_.__/_.__/_._
زخم دل ها میزنی بعدا مداوا میکنی
_.__/_.__/_.__/_._
هر شبی که از تو دورم مرگ من نزدیک تر
_.__/_.__/_.__/_._
می شود چون ماهی ام دورم ز دریا میکنی
_.__/_.__/_.__/_._
قصد ماندن گر نداری تیز رو از پیش ما

بی وفا دائم چرا امروز و فردا میکنی

#محمد_صادق_قدرتی 

رسیدم

رسیدم
گوشه ای از غزل جدید
جز جور و جفا از تو ندیدم که ندیدم
دل سرد شدم از تو ولی دل نبریدم
آشوب کشیدی تو مرا با نگهت یار
من چشم تورا دیدم و این زهر چشیدم
از عشق تو حاصل نشده بحر دل من
جز درد که هربار بر این دوش کشیدم
از روز ازل عاشق چشمان تو بودم
هر سوی به دنبال نشان از تو دویدم
در عرش برین من پی دستان تو بودم
بر روی زمین من به وصال تو رسیدم
تا آمده ام کام بگیرم ز لب تو
هربار گله کردی و از خواب پریدم
#محمد_صادق_قدرتی

قدردانی

بداهه هی در حال تغییر

دگر خسته شدم از دار فانی
.___/.___/.__
بیا جانم ستان ای یار جانی
.___/.___/.__
بیا با خود ببر این قلب زارم
.___/.___/.__
بیا امشب اگر تو می توانی
.___/.___/.__
ندارم طاقت دوری چشمت
.___/.___/.__
ندارم طاقت این زندگانی
.___/.___/.__
بدون تو چه حد سخت است ای دل
.___/.___/.__
غم دل هم غم بی هم زبانی
.___/.___/.__
به پای عشق تو من پیر گشتم
.___/.___/.__
به پای عشق تو رفت این جوانی
.___/.___/.__
شده لطفی کنی بر حال زارم
.___/.___/.__
خداوندا مرا جانم ستانی
.___/.___/.__
ندارم شکوه ای از بابت این
.___/.___/.__
کنم از تو همیشه قدر دانی
.___/.___/.__

#محمدصادق_قدرتی

موافق

من خسته شدم چرا منافق باشم
__../_._./____
وقتش شده با دلم موافق باشم
__../_._./____
مخفی نکنم زتو دگر این حس را
__../_._./____
حالا که شده دوباره صادق باشم
__../_._./____
عمریست دلم به حال خود می سوزد

باید چه کنم خدا که لایق باشم

با چشم تو لرزه در وجودم افتاد

دیگر نشود که مثل سابق باشم

وصال یار

تو را وصف کمالت بی مثال است
.___/.___/.__
تو را در خواب دیدن هم خیال است
.___/.___/.__
به رویا دیده ام نزدت نشستم
.___/.___/.__
مرا نزدت نشستن هم محال است
.___/.___/.__
شدم عاشق به چشمانت ندانم
.___/.___/.__
برایم تا ابد اینک سوال است
.___/.___/.__
گمانم سِحر کردی قلب من را
.___/.___/.__
که اینگونه گرفتار و وبال است
.___/.___/.__
به پابوست بخوان  من را حسین جان
.___/.___/.__
که تشنه بر وصالت چند سال است
#محمد_صادق_قدرتی
#مشوش_بجنوردی

ناقابل

آمده از ره تو ببین قاتلم
بسته کمر او به نبرد دلم
آمده جانم بستانت ولی
پیش کشش این دل نا قابلم
_.._/_.._/_._
با نظری کشته دل عاشقم
کرده مرا عقل و دلم باطلم
برده زمن هوش و هواسی که نیست
با نگهش برده همه حاصلم
برد زمن هرچه در این خانه بود
در به دره خانه ی او سائلم

احیا کننده

این جسم مرده در زمین را زنده کردی
__._/__._/__._/_
عشقت نصیب این دل بازنده کردی
__._/__._/__._/_
دادی ز عشق بی مثال خود کمالم
__._/__._/__._/_
مهرت نثار این منه شرمنده کردی
__._/._._/__._/_
جانم فدای دیدگان بی مثالت
__._/._._/__._/_
از عشق خود این زندگی آکنده کردی*
__._/__._/__._/_
من مرده بودم بی تو در این خاک بی رحم*
__._/__._/__._/_
تو آمدی و زندگی را خنده کردی
__._/._._/__._/_
خورشیده من تابیده ای بر زندگی ام*
__._/__._/__._/_
تابیده ای و زندگی ام زنده کردی
__._/._._/__._/_

به چه رویم

نشد که از غم این دل دوباره با تو بگویم
کنار تو بِنِشینم کمی ز حال تو جویم
همیشه با تو نشستم همیشه با تو شکستم
کشیده ای به چه روزم کشیده ای به چه سویم
منم که تشنه ی آبم منی که بی تو کبابم
شکسته ای تو دلم را شکسته ای تو سبویم
به هر کجا که رسیدم فقط به عشق تو بوده
نشد که از تو نجویم نشد که از تو نگویم
چنین گذشته به حالم همیشه از تو بنالم
ببین تو حال نزارم ببین سپیدی مویم
به کوی تو چو رسیدم به سمت تو چو دویدم
همیشه بغض غم تو گرفته راه گلویم
فقط به عشق تو آیم فقط به عشق تو زایم
نشد که از غم عشقت همیشه دست بشویم
مرا کشیده به بندم به هر طرف که دلش خواست
به در کشیده مرا او اسیره نرگس اویم

آغوش خداوند

نیمه ی گم شده ات آخر سر پیدا شد
عشق در جان تو افتاد،دلت رسوا شد
بی خبر از همه گان گشتی و رسوا گشتی
سوختی عاقبت و آخر تو زیبا شد
دل به دریا زدی و از غم دنیا رستی
تا به آغوش خداوند خودت پیوستی
چه مبارک سفری گشت تو از این وادی
در همان گاه که تو بار سفر را بستی
ره به دریای شهادت به شهامت رفتی
تو همان ره که عمری به اجابت رفتی
عاقبت عشق به سر منزل مقصود رسید
تو زاین بحر گنه خوش به سعادت رفتی

اصلاحیه باران زده بارسم وزن

باران زده و هیچ کسی در بر من نیست!
__..__..__..__
تا پاک کند اشک ز چشم تر من نیست
__..__..__..__
دیگر نه کسی مانده بگیرد به سرم چتر
__..__..__..__
تا خیس نگردد همه بال و پر من نیست
__..__..__..__
با یاد تو بگذشت تمام شب و روزم
__..__..__..__
غیره تو دگر هیچ کسی در سر من نیست
__..__..__..__
باران نتواند ببرد فکر و خیالت
__..__..__..__
فکرش که مرا کرده رها باور من نیست
__..__..__..__
هرگزکه نبستم به کسی غیر تو من دل
__..__..__..__
در دیده ی من جز تو کسی دلبر من نیست
__..__..__..__

 

من محمدم که صادق شده ام

چشم بیماره تو را دیدم و عاشق شده ام

محمدصادق هستم کوچک شما

اسیره نرگس اویم

نشد که از غم این دل دوباره با تو بگویم
کنار تو بِنِشینم کمی ز حال تو جویم
همیشه با تو نشستم همیشه با تو شکستم
کشیده ای به چه روزم کشیده ای به چه سویم
منم که تشنه ی آبم منی که بی تو کبابم
شکسته ای تو دلم را شکسته ای تو سبویم
به هر کجا که رسیدم فقط به عشق تو بوده
نشد که از تو نجویم نشد که از تو نگویم
مرا کشیده چو ماهی به هر طرف که دلش خواست
به بند او چو در آیم اسیره نرگس اویم

 

نشد که از غم این دل دوباره با تو بگویم

کنار تو بِنِشینم کمی ز حال تو جویم

همیشه با تو نشستم همیشه با تو شکستم

کشیده ای به چه روزم کشیده ای به چه سویم

منم که تشنه ی آبم منی که بی تو کبابم

شکسته ای تو دلم را شکسته ای تو سبویم

به هر کجا که رسیدم فقط به عشق تو بوده

نشد که از تو نجویم نشد که از تو نگویم

مرا کشیده به بندش به هر طرف که دلش خواست

به بند خود چو مرا او اسیره نرگس اویم

غبار عشق

انگار به عشق من کمی شک دارد
یا بابت این غریزه مدرک دارد
افتاده چو لرزه ای به جانم اینجا
او رابطه با جناب بختک دارد
تقصیر دلم نبودهِ هرگز ای عشق
وقتی که تنم دلی مُشَبَّک دارد
خواستم ببرم زِیادِ قلبم اما
انگار دلم به گوش،سمعک دارد
قلبم شده مثل شیشه ای در هرحال
غبار گرفته پس کمی لک دارد
خواستم بشوم رها ز دامت اما
آن خاطره در دلم اتاقک دارد

فتنه کر

ای برادر چشم را باید که شست
جور دیگر دید اینک بس درست
ای برادر زد که باید تیشه ی
ریشهایی را که قطعا گشته سست
قطع باید کرد دستانی به داس
زان سبب امروز را وقت دروست
بایدش کرد احیاء این مرز و بوم
ساخت این کشور دگر از پی نخست
حق خود را تو بگیر از زندگی
چون که تنها این فقط یک حق توست

 

ریشه فتنه گر و باید زد

خر عشق

بر قلب حقیرم او دادست چه تضمینی
خر گشته پذیرفتم مهرش به چه سنگینی
ای قلب حقیرم تو جادو شده ای انگار
این نیست گلی که تو در خواب چو میبینی
برخیز زخواب شک وقتش شده بر خیزی
پایان بده بر این تو با گفتن آمینی
حالا که رها گشتی از بند غمش دیگر
باید که به در آری این عینک بدبینی
یکبار شکستی تو هر بار چنین نیستش
اینگونه نخواهدشد دیگر به چه شیرینی

 

 

 

بر قلب حقیرم او دادست چه تضمینی
بی حرف پذیرفتم مهرش به چه سنگینی
ای قلب حقیرم تو جادو شده ای انگار
این نیست گلی که شب در خواب تو میبینی
برخیز زخواب شک وقتش شده بر خیزی
پایان بده بر این تو با گفتن آمینی
حالا که رها گشتی از بند غمش دیگر
باید که به در آری این عینک بدبینی
یکبار دگر پا شو تا بار سفر بندی
اینگونه نخواهد شد هربار به غمگینی