پایان نگرفت درد من و باز حزینم

باید بروم گوشه ی عزلت بگزینم

از راه رسیدی و ندیدی غم من را

بندم ببریدی و ندیدی که غمینم

ای داد از این هند جگر خوار که دارم

باعث شده من کنج جهنم بنشینم

ویرانه شده خانه ی احساس من امروز

عمریست گرفتار غم یار چنینم

در حسرت آنم که شبی با بزکی خوش

از در به درآیی و من آن چهره ببینم