بداهه ضحاک

هی خواهر و مادر مرا آزردی
__../_._./____
ضحاک شدی و مغز من را خوردی
__../_._./____
دیوانه شدم تو را گرفتم بانو(افعی)
__../_._./____
ای کاش درون خواب من میمردی

دردسری نیست

گر گوش دهی حرف دل ما ضرری نیست

یک لحظه بشینی به بر ما خطری نیست

یک عمر نشستم که ببینم رخ ماهت

از چشم تو انگار مرا هیچ ثمری نیست

صدنامه فرستادم و انگار نه انگار

از جانب دلدار گمانم نظری نیست

گر نیست تو را میل به این وصلت و دیدار

یکباره بگو نه که بدانم خبری نیست

حالا که نه زن دارم و نه یار خطاکار

در زندگیم پس خبر از دردسری نیست

رانندگی

این همه بالا و پایین کرده ما را زندگی
_.__/_.__/_.__/_._
مثل آن که می کنیم در خدمت او بندگی
_.__/_.__/_.__/_._
بس که دنیا زیر و رو گشته ببین احوال ما
_.__/_.__/_.__/_._
او شده بر ما سوار و می کند رانندگی
_.__/_.__/_.__/_._

مفسدین و مخلصین

چندتا بداهه خدمت دوستان، فی الواقع بیکاری بر ما مستولی گشته و افکار شیطانی ما در غالب طبع شعرمان گل کرده و چند بیتی در فراغ و وصل یار غایب و به رای بعضی از دوستان نیمه گم شدیمان سروده ایم که شاید به گوش مبارک و به قلب آهنینشان رسوب کرده و ما را اشارتی بفرمایند تا ما نیز از جرگه ی #مجردین و مفسدین در آمده و به جرگه ی #مفلسین(جمع مفلس منظورمان وام داران و بدهکاران) و مخلصین( البته منظورمان زذ می باشد) بپیوندیم

البته اعلام مینماییم به مجردین عزیز من باب جمله مفسدین بی احترامی نکرده ایم
که خود در همین جمع جای داریم و این فرمایشات بزرگان بوده که فرموده بودن مشکل از متولدین دهه شصت و هفتاد میباشد
در راستای همان فرمایشات تابناک فرمودیم که مشکل تمامی فساد ها اهم از مالی و اخلاقی و تمامی مشکلات جامع گردن ما جوانان متولد دهه شصت و هفتاد میباشد
و مسئولین مملکت هیچ گناهی نداشته و ندارن و نخواهند داشت
#علی برکت الله
زعشقت من پریشانم عزیزم
تو بردی دین و ایمانم عزیزم
شدم کافر دگر از عشق تو یار
به عشقت کن مسلمانم عزیزم ================================================================
اینبار نصیب من شود خوشحالی؟
عاشق بشوم بدون بد اقبالی
بعد تو که از کنار من رفتی عشق
احساس شده همیشه جایت خالی

#محمد_صادق_قدرتی

خر عشق

بر قلب حقیرم او دادست چه تضمینی
خر گشته پذیرفتم مهرش به چه سنگینی
ای قلب حقیرم تو جادو شده ای انگار
این نیست گلی که تو در خواب چو میبینی
برخیز زخواب شک وقتش شده بر خیزی
پایان بده بر این تو با گفتن آمینی
حالا که رها گشتی از بند غمش دیگر
باید که به در آری این عینک بدبینی
یکبار شکستی تو هر بار چنین نیستش
اینگونه نخواهدشد دیگر به چه شیرینی

 

 

 

بر قلب حقیرم او دادست چه تضمینی
بی حرف پذیرفتم مهرش به چه سنگینی
ای قلب حقیرم تو جادو شده ای انگار
این نیست گلی که شب در خواب تو میبینی
برخیز زخواب شک وقتش شده بر خیزی
پایان بده بر این تو با گفتن آمینی
حالا که رها گشتی از بند غمش دیگر
باید که به در آری این عینک بدبینی
یکبار دگر پا شو تا بار سفر بندی
اینگونه نخواهد شد هربار به غمگینی

مازاد

خودم کردم که لعنت بر خودم باد
چنین کردم که کشور گشته آباد
ز مشتی دزد و نیرنگ باز و ملعون
بشد پر کشورم از دزد و شیّاد
مرا فرض کرده انگاری گلابی
بدین تر بیتت خب دست مریزاد
تو گفتی هر که نقد دارد الاغست
که این هم بوده بندی در قرار داد
منم دردانه در علم و طریقت
فروختم هر چه بود در خانه مازاد
نمی بینی که در کشور چقدر زود
شدن مردم ز بیکاری چه آزاد
دگر هیچ غصه ای باقی نمانده
چقدر مردم شدن سر زنده هم شاد

 

پ ن : من از فریاد زدن نمی هراسم

سردار-زن دردسر

بمیرم با دل زاری که دارم

 

با این هندجگر خواری که دارم

ندارم لحظه ای آرامشی من

با این قاتل پرستاری که دارم

فرارییم همیشه من ز خانه

زدست این دل آزاری که دارم

ندارم جرات ترک گفتن او

به مهریه گرفتاری که دارم

شدم یک شبه پیر وزار وفرطوت

ازاین فرمانده سرداری که دارم

بمیرم عاقبت روزی به خلوت

تمام گردد بدهکاری که دارم

خواهشا لهجه دار بخونید

ای

منی که در وزن و بی وزنی غوطه ورم

شکایت از رخ تو به کی ببرم؟

شکایت از این که به من نمی خندی

چقدر به دهم تا خنده ای بخرم؟

به من بگو که هزینه اش چند 

تا دست محبتت را بکشی به سرم

تمام خواب هایم تمام رویایم 

فقط همین است که در آغوش تو بپرم

.......................

بروی شانه هایم بگذار دوباره سرت

تکان نمی خورم تا خوابت ببرد

دستانم بگیر تا ز گرمای من

گرما ببخشم بر این دستان سرد

.................................

شنیده ای افسانه ی پلنگ و ماه را

گرفته ماه همیشه از عاشقانش کشته ها

واما

افسانه پلنگ و ماه را شنیده ام 

پلنگی که برای رسیدن به  عشقش به ماه کشته میشود 

اما حالا پلنگ های شهر من هم

 شاید عاشق صیاد شده اند

 که تمامی شکار میشوند

کعبه

به دوره کعبه ی دل طواف میکنم

به هــر دور به تو اعتـــراف میکنم

من عاشق تو هستـــم و میمانم 

از عاقلی خـودم را معــاف میکنم

.............................

ریاضیات من

بوی تعفن گرفته است حرفهایم

اقرار میکنم که بی تو من تنهایم

ریاضی من ضعیف است میدانی

انقـــدر نگو کــه من ز تـو منهایم

خوبست وخودم هم خوب میدانم

خوب بوده همیشه من انشا یم

چون ازتو همیشه نام میبردم من

با آنکه غلط همیشه بود املایم


خدا لعنتش کند

دایم مینشیند پای حرفهای او 

مرا فراموش کرده انکه تمام فکر و ذهن من است 

انگار دیگر دوستم ندارد برایش تازگی ندارم

فقط به او نگاه میکند 

و مات نگاه کردن اوست

 یک کلام هم بامن صحبت نمیکند

خدا لعنتش کند

مخترع تلویزیون را

عتیقه ایست؟

چیزی نمیگذرد از عشق بین ما دقیقه ایست 

برای دست به سرکردن اینهم طریقه ایست

دیگر نمی فهمم تو را برو ز زندگی من

<نمیفهمی مرا>  دیگر چه صیغه ایست؟

من نیستم لباسی که دلت را زد در بیاوری 

مگر زندگی کردن مثل لباس سلیقه ایست؟

پایان این عشق فقط دارد یک راه حل

آن هم گلوله ای که سهم شقیقه ایست

اما بخدا دلم نمی آید چنین کنم

عاشق شدن هم برای خودش مضیقه ایست

خوشحال میشدم اگر می باختم به کسی

 که بهتر باشد زمن نه این که عتیقه ایست؟



ابرازم کن

عشق من با نگهت خوب براندازم  کن

دست بکش روی سرم باز مرا نازم کن

من که محتاج توام غافل ازاین یاد نشو

لب  بنه  روی  لبم  با نفس آغازم  کن

بی محلی نکن بر همه  احساس من

یا که بشکن مرا یا به دمی سازم کن

با تمام گلـــه هایی که تو داری از من

باز اندک واکنشی بر من و ابــرازم کن



بهای توست

بیا که به روی تخم چشمم جای توست

این کبودی ها دلیل رده پای توست

برادرت مرا میزند ولی هربار

این کتک هافقط به عشق وبهای توست

التیام این همه  زخم ها که خورده ام

شنیدن فقط یک بار صدای توست

پرسیدی چه داری که کنی مهریه ام

مهریه ات قلب من که برای توست

گفتی که مهریه ام عندالمطالبه است

گفتم مطالبه کن این دل فدای توست


افسا نه حقیقت در شعر نو

گفتم برای تو با آه وسوزو درد

            افسانه ای بزرگ از التیام و زخم            از حس بی خودی   

که بادلم چه کرد            آویزه کن به گوش                               این راز سربه مهر        از درد و زخم وجور


باقی فسانه است افزوده ان به آن

اینجا چه میکنیم      درگیر این زمین                         مردود گشته بود              دردرس عشق ودین        

عمری در این زمین  گریید و لابه کرد  صدبار توبه کرد

 تا او عاقبت

 اورا رهاند زدرد               از شر این زمین    که سیر نمیشود           از خلقت زمین سالهاست که میخورد   ازپیر واز جوان    از خردو از کلان         از شاه واز گدا          

هیچ کس نبرده است  چیزی به آن جهان        جزتوشه ای که هست در هرکسی نهان 

 که دارداز او خبر تنها خودو خدا      

جز جیگر بزنی

اینهمه فکر خراب واز ســــــــر خود در کن

امشب وتا به ســـــــحر بادل زارم سرکن

من میتونم مثل اون عاشق توباشم هی

جــز جیــگر بزنـــی حرف من و بــــاور کن

به زبون خودمون نوشتم همچین یهویی لجم گرفت از این کتابی نوشتنا بخدا............