گفتی تو مرد خانه ای در گوش من
هنوز هم نشده اصلا فراموش من
کودکیم مرد و بزرگ شدم ناگهان
وقتی نهادی مادر را در آغوش من
روشن کردن آتشی ز غصه را
در دل سرد و روح خاموش من
باور نمیشدم رفتی ز پیش من
تاخبر شهادتت رسید به گوش من
رفتی پدر بعد یک عمر رشادت وجنگ
انداختی همه چیز را به دوش من
دوره ی بدی شده پدر نمی دانی
ترس نیست دلیل اینهمه جنب وجوش من
دارند همه برای تهمت به من سهمیه ای
شک دارن همه به عقل و هوش من
کارشان به جایی رسیده که حتی
تمسخر می کنند رخت و پوش من
بعد تو اینجا عده ای رئیس شدن
که نمی رسد به گوششان سروش من
اینان که خاک کشور را می فروشند
خواهند رسید فردا حتما به فروش من
برآن خاک مقدس چکیده است خون تو
این است دلیل بانگ و خروش من
بابا بیا ببین اینجا چه شده؟
این نیست لالایی که مادرمیخواندبه گوش من