به وسعت جهان
رفتی و به وسعت جهان غم دارم
آغوش تو را برای خود کم دارم
شاید که به ظاهرم نیاید اما
از لحظه ی رفتن تو ماتم دارم

ادامه دارد
- مشوش بجنوردی
- بداهه
رفتی و به وسعت جهان غم دارم
آغوش تو را برای خود کم دارم
شاید که به ظاهرم نیاید اما
از لحظه ی رفتن تو ماتم دارم

ادامه دارد
تا نباشم من بدهکار دلم در زندگی
زندگی کردم در اینجا با غم و شرمندگی
زندگی را ساختم گرچه برایم سخت بود
سر فرو آوردم و کردم تماما بندگی
شاید برای باتو بودن دیر گشته
یا قلب تو از دیدن من سیر گشته
اما بدان ای مهربان سالیانست
دستان من در حصرت تو پیر گشته
عشقت درون سینه ام مانند تومور
هی ریشه کرده در دلم تکثیر گشته
هرکس تورا دیده تو را میخواهد ای گل
بیماری چشمان تو واگیر گشته
بازم دوباره قلب من افتاد از کار
آقای دکتر گفته بود تعمیر گشته
تا آمدی احیا کنی قلبم دوباره
آمد ندایی گفت:دیگر دیر گشته
پ ن : من از فریاد زدن نمی هراسم
دوستدارت م ص ق
آغوش من یک لحظه تو آرام بگیر
وقتی خنده ای را میبینی که مال تو نیست
وقتی اشکهایی را میبینی که به خاطر تو نیست
اما هردوی انها به یک اندازه آزار میدهند
خنده ای که مال تو نیست گریه ای که به خاطر تو نیست
تو کدام را ترجیح میدهی
من خنده ات را ترجیح میدهم
حتی اگر مال من نباشد
اما از گریه ات نفرت دارم
ترچیح میدهم بخندی حتی اگر درد داری
چون گریه ی تو پایان نفرت من است
رفــتی و انتــظار باقیست
............
گاهی باید فقط نوشت
باید آنچه در دل داری را ماننده گریه به زبان بیاوری
باید فحش بدهی خودت را خالی کنی
اما این تنها برای کسی میسر است که از کسی پر است
ولی
من چی؟
که از تو خالیم
آن قدر خالیم که هواهم پرم نمیکند
هوسهم از من قهر کرده است
احساس میکنم که کمم برای تو
ندارم هدیه ای جز غمم برای تو
از این که پیشمی آزرده خاطری
تنها فقط حس ماتمم برای تو
...................
دقت که میکنی درخودهمه گمیم
دچار معضله یک نوع توهمیم
باصدهزار فریب با صدهزار دروغ
حالا آلوده به صدها گناه شدیم
از یاد برده ایم یاد خدای مان
چون ما آلت حرف های مردمیم
از بابت چه ما اینگونه گشته ایم
چون ماهمه اسیریک قرص گندمیم
باید چه کنم من به تو احساس ندارم
خالیم از عشق و تمامی هواشیش
دیگر به تو و کار تو وسواس ندارم
یکبار شکستی دل رنجور و ظریفم
حالا که دگر سنگم و احساس ندارم
انقدر نکن ناز و ادا بهر دل من
من حوصله ی زر زدن و لاس ندارم
دیگر مرا بر تو کارهای تو کار نیست
من وقتی برای توء خناس ندارم
و در لابه لای وجود من تیر میکشی
مثل همین درد استخوانی که همیشه با من است
اما دلم از ندیدنت رنج میبرد
انگارشده است عاشق تو واقعا
یک لحظه اگر نبیندت دل میمرد
...............................
دیدم که همیشه قرص اعصاب میخورد
چشمش ز جای دیگری آب می خورد
وقتی که این حقیقت تلخ رو شد
دنیا به دور سر او تاب می خورد
از تو نداشت انتظار این کار
نا باورانه می کردش انکار
اما نمی شدش دمی آرام او
دیوانه شده بود و دیدگانش هم تار
.............
دیگر گذر نمی کنی
ز کوچه های شهر من
با انکه شرم داری بیا
تنها فقط از بهر من
من عاشقه روی توام
دلداده ی کوی توام
بی تو مرا نیست لذتی
هرگز نترس از قهر من
من عشق را اموخته ام
بر پای عشقت سو خته ام
چشمان خیس و زار خود
بر لطف عشقت دوخته ام
بر جان خرم هر درد تو
خواهم شوم من مرد تو
تکیه بر اغوشم دهی
هرگز نگردد سرد تو
بر روی چشمم می نهم
جای و اقامت گاه تو
تا من ببینم دائما
رخسار همچون ماه تو
هیچ فرصتی برای شروع دوباره نیست
حتی امیدی به گرفتن استخاره نیست
گشتم نا امید از عالم و انگار باید
باید بمیرم خدایا جز این چاره نیست؟
دارند همه مرا جواب می کنند خدا
دیگر دل و دماغ رفتن اداره نیست
جز تو که فقط مرا می فهمی خدا
هیچکس در زندگی من بیچاره نیست
آنقدر تنهایم که حتی یک نفر
غمخوار من و این دل پاره پاره نیست
تنها سیاهی مطلق مانده برای من
در آسمان من حتی یک ستاره نیست
تنها امید آخر من تویی خدا
حالازمان گوشه ی چشمی اشاره نیست؟
من به این امر که خدا خیلی رحیمه یقین پیدا کردم
حتی واسه من گناه کار
حالا دیگه از هیچی نمیترسم وقتی میدونم خدا هوامو داره خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا هوامو داری
خدا هوامو داری با اینکه روسیاهم
بااینکه من شب وروز همش غرق گناهم
هوامو داری خدا همیشه درک میکردم
نمیدونم چرا باز راهت و ترک میکردم
غرق گناه و دردم دستم و ول نکردی
باید دورت بگردم محرم هرچی دردی
هیچ کس به جز تو ازاین دلم خبر نداره
قرارمون یادت هست بیام پیشت دوباره
..........................
نگردم غافل از یاد تو هیچ وقت
که من عمریست بستم بارم ورخت
بریدم من از این زندان پوچی
ندارم من امیدی بر تو و بخت
از اینجا می روم با راحتی من
چه آسوده خیال و راحت و تخت
برای آنکه هست عشق و امیدی
دل از دنیا کندن بوده است سخت
ندارم من نه عشقی و امیدی
به سویت من بیایم الساعه وجخت
جخت :درست دقیقا الان حالا
الساعه:هم اکنون
..............................
گفتی:که شبیه هیچ کسی تونیستی
آنقــدر که رحمان و رحیم هستــی تــو
بااین همه کفر به پای من می ایستی
داری همــه حـــال هـــوای مــارا بـــازم
در سختی و غم و بی کسی و نیستی
نزدیکتــر از هـرکسی به من هستی تو
چه دیــر شناختمت که واقعا کیستی
دنــبــال تــو در هــر کــجـــا میــگشــتم
اینجــا تــو حــوالی دلــم مــی زیستــی
برای دیدن او لحظه شماری میکردم هر شنبه
ولی حالا شنبه هایم در لابه لای این سالها گم گشته است خبری از شنبه ها نیست
اما حالا چند وقتیست
زمان از دستم دررفته است
اولین بار که صدای فریادش را شنیدم
بسیار خوش حال شدم و حالا که صدای فریادش را میشنوم
نفرینش نمی کنم زیرا آن از بدو تولد عادت به فریاد کشیدن داشت ............<پدر>
ساعت شنی را دوست دارم
زیرا لحظه های غمگین بی تو بودن را با خودش دفن میکند
کمر که راست کردم و بالا را دیدم فهمیدم. خبری این پایین نیست:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا