شعر تاتر نمایش نامه و............

از شمالی ترین نقطه خراسان به تمامی بازدید کنندگان عزیز درود میفرستم

زپس هجر وغم ودرد فراغست

عشقست که در سینه ی ما همچو چراغست

آنکس که در محفل ما عشق نداند

در نزد دل عاشق ما همچو الاغست

این وب توسط این جانب نوشته شده ودران قرارست چک نویس هایی از ذهن مشوش این شاعرک اول راه بنویسم

اگر ایرادی دارد به بزرگواری خود ببخشید و مارا از انتقاد های سازنده خود بی بهره نسازید.

باتشکر محمدصادق ق

فرار

تا درد دیگری می آوری به بار

باید رها شوم از بند این حصار

لعنت به عشق تو لعنت به قلب من

من را نهاده ای تو تحت این فشار

تنها دوای من این روزها شده

داروی درد من از دست تو فرار

راهی برای خود هرگز نیافتم

هر راه میروم ختم است به تو یار

شاید برای من اینگونه بهتر است

پایان بده تو پس ای قلب بی قرار

آرام گیر دمی با چشم خود ببین

زیباست زندگی با درد بی شمار

جام

بیا ای یار بالینم

به جامی دخ تو تسکینم

که درمانی به غیر از این

به درد خود نمیبینم

.___/.___

.___/.___

گلویم

بغضی که فشرده ای گلویم

__../_._./__

رنجی که نشد از آن بگویم

دردی که نرفته ای زیادم

عشقیست که برده آبرویم

در خلوت خود نشسته ام من

درمان ز خدای خود بجویم

بحر دل دردمند عاشق

راهی بگذار روبرویم

تا دل بشود رها ز این بند

قدری بنشین به گفت و گویم

رحمی بنما به من تو ای یار

چون گشته دگر سپید مویم

کمند

در نزد تو دل چه سر بلند است

ابروی تو درخور کمند است

از سوی تو هرچه می رسد آن

نیکی نبود فقط گزند است

مهرت به دلم فتاده زان پس

هر روز همیشه دردمند است

عاشق شده ام ولی چه حاصل

عشقی که ندارمش چرند است

هرگز تو مرا رها نکردی

لعنت به دلم که بد پسند است

آنقدر مرا چزانده ای عشق
تو آتش و این دلم سپند است

سراغم

همه شب گذشته و تو نگرفته ای سراغم

تو ببین زدست دادم چو دگر دل و دماغم

بنشسته ام کناری نرود دلم به کاری

به امید آن زمانم برسد شب فراغم

تو ببین که دست شستم ز جهان و زندگانی

به شبی بیا چو دزدی تو بکش مرا چراغم

چه کنم رها شود دل ز زمام بی وفایی

چه کنم که کم بگردد غم تو که کرده داغم

بداهه سرایی نقم

باز به دیدگان من میزند او قدم قدم

از تو سروده بی هوا باز دوباره این قلم

دل ز تو کی جدا دمی پیش دلم هر قدمی

نیست مرا همی غمی تا تو کنارمی صنم

هر طرفی نگاه من می رود آن طرف تویی

قبله ی من شدی ببین سر که به سجده می نهم

راه منی نگار من چاه منی قرار من

نیست دلم به غیر تو بند کسی به تو قسم

آه و فغان من تویی جان و جهان من تویی

درد نهان من تویی علت این همه الم

ساکنم و سکون من علت این جنون من

دیده ی غرق خون من عشق تو بوده این نقم

بداهه سرایی

قلبم بنگر در طلبت جامه دریده

مایوس نگردیده دمی پا نکشیده

هر چند تو با من سر سازشگریت نیست

اما چه کنم هوش به درکش نرسیده

دیوانه دلم در طلب دیدن چشمت

از هرکه رسیده به برش حرف شنیده

...

سبویت

هر لحظه دلم به جستوجویت

من کوی به کو در آرزویت

در دشت و دمن به سر دویدم

تا من به چِشم ز عطر و بویت

ای یار کجا نشانه ات را

یابم برسم به تار مویت

هرجا سخن از رخ تو بوده

جز حسن نگفته ام ز رویت

من در پی تو تمام دنیا

پیموده رسم به سمت و سویت

گرچه تو مرا شکسته ای یار

هربار گرفته ام سبویت

ساکن نشده شبی به خوابش

حاضر نشود به گفت و گویت

نوحه

حسین حسین حسین حسین جانم ۲

نگاه میکنم به گذشته ی خودم

چی بودم بعد تو چی شدم

تو راه رهایی من بودی حسین

تو روح دمیدی به کالبدم

من سر تا پا گناه و غم بودم

ولی ندیدی تو کم بودم

من و خریدی و غلام خود کردی

بدون تو من یه لحظه نابودم

حسین حسین حسین حسین جانم
حسین حسین حسین حسین جانم

تو دین و دنیای من و ساختی

من تو این مسیر انداختی

نیام یه سال پیاده کربلا

میمیرم حتما من و تو نشناختی؟

حسین حسین حسین حسین جانم

حسین حسین حسین حسین جانم

حسین حسین حسین حسین جانم

غلام حلقه به گوشت شدم

مست ضریح شش گوشت شدم

من افتخار میکنم به این

که عمریه سیاه پوشت شدم