محبت او

افتخاریست مرا گر همه از خدمت اوست

هرچه دارم همه از شوکتی دولت اوست

کرده بر بنده ی خود لطف و دمی داده به من

بنده اش گشته ام و بندگی ام منت اوست

من گدای در اویم بکند گر نظری

توتیایی ست به چشمان من آن تربت اوست

هرچه دارم همه از لطف خداوند رحیم

آبرویست که دارم همه از رخصت اوست

خیره بر گنبد تو بودم و فهمید دلم

حَرَمت روی زمین گوشه ای از حُجَّت اوست

بارالاها مگذارم به دمی حال خودم

تو در آغوش بگیرم که دلم خلعت توست

چله

چه گشته بر تو گشته ای شکسته

ز پا فتاده ای چنین تو خسته

ز داغ تو غمی به سینه دارم

ببین دو چشم من به خون نشسته

نبودنت دگر شده غمی سخت

که راه خنده را همیشه بسته

کجای قصه ی منی بگو تو

کجای قصه ام به گل نشسته

تو تارو پود این دل غمینی

تو چله ای که دار او گسسته

کشتار

کشتند و دریدن و بریدن چه بسیار
__../__../__../__

دنیا که به منوال خود انگار نه انگار
__../__../__../__

لعنت به کسانی که سکوت کردن و دیدن
__../__../__../__

دامن زده اند خود به چنین حمله و کشتار
__../__../__../__

نقطه ارتباط

بعد تو من ارتباطم را دگر گم کرده ام

از سر جبر است با مردم تبسم کرده ام

نقطه ی آغاز بودن در زمینی خشک و سرد

بعد تو من بارها خود را تجسم کرده ام


کودکی سرگشته و حیران در این دنیای درد

مادرم را گم میانه خیل مردم کرده ام

گشته ام سر گشته و حیران چو طفلی گم شده

مادرم دیدی چطور با مرگ تفاهم کرده ام

زیبای ادوار

تو را آزرده ام هربار بسیار

ولی بخشیده ای بازم مرا یار

نمی دانم چطور جبران کنم این

چنین مهری که کردی با دلی زار

خداوندا خداوندا خدایا

خودت او را در آغوشت نگهدار

نمی خواهم ببینم لحظه ای او

درون رخت بیماری گرفتار

ندارم طاقت آنکه ببینم

رود بر دست و پاهایش دمی خار

خدا داند تو را من دوست دارم

تو را زیباترین زیبای ادوار