کهن
نکن خنده بر مهتران روی زین
.__./__._/_._
که روزی رسد پشت تو بر زمین
.__./__._/_._
مهتر:تیمارکننده اسب/مهتران: تیمار کنندگان اسب
نکن خنده بر مهتران روی زین
.__./__._/_._
که روزی رسد پشت تو بر زمین
.__./__._/_._
مهتر:تیمارکننده اسب/مهتران: تیمار کنندگان اسب
پ ن : من از فریاد زدن نمی هراسم
رفــتی و انتــظار باقیست
............
گاهی باید فقط نوشت
باید آنچه در دل داری را ماننده گریه به زبان بیاوری
باید فحش بدهی خودت را خالی کنی
اما این تنها برای کسی میسر است که از کسی پر است
ولی
من چی؟
که از تو خالیم
آن قدر خالیم که هواهم پرم نمیکند
هوسهم از من قهر کرده است
در کالبد عاشقانه ای دیگر حلول کنم
با آنکه سخت است مرا در شریعتم
اما آمده ام عشق تو را نزول کنم
کنم
............................
انقدر خجالت کشیدم که آب شدم
جلوی دوست ودشمن خراب شدم
تنها من برای لحظه ای افتخار تو
خواستم ثواب کنم که کباب شدم
زیر شمشاد های شهرم
مرگ را دیدم که آرام میخزید
لابه لای گیسوان
لخت دختر بچه ای معصوم
که هرگز من ندانستم
که از سرما بود یا آن فقط از ترس میلرزید
نمیدانم ولی حتما جهنم بهتر از این است
اگر آنجا چیزی نیست
ولی گرما که آنجا هست
ولی قلبم نمیدانم چرا یک حزن دیگر داشت
در این بهبوهه ها یک آن
پرید از بیشه و در رفت
ودر خود من چنین ماندم که فردایش چه خواهد شد
............
این خانواده رو از جان و دل ببین پدر دائما در پی نان و کار مادر غرق خواب با آنکه خانه دار
دختر دق دقش تنها شده دماغ گوشی به زیرگوش نیستش ولی تو باغ بابا همش تو فکر آینده ی بچه هاست اما غافل از این آینده جلوی ماست
آنکس که کشیده بود پا پس رسیدش
باید بکنم فکری به حال شب و روزم
چون او که دارد قدمی نحس رسیدش
.......................
آیینه ی دق من بی کس رسیدش
آنکس که کشیده بود پا پس رسیدش
باید بکنم فکری به حال شب و روزم
چون او که دارد قدمی نحس رسیدش
شد زنده دوباره مرا خاطراتم
چون سمبل نا امیدی و یاس رسیدش
آن بچه سالی که نبرده بویی زمردی
آن بی خرد هرزه ی نارس رسیدش
آن سیب به ظاهر شیرین و آبدار
اما به واقع بی مزه و گس رسیدش
آنکه همه حرفای او دروغ بوده وحیله
آن آدم فرومایه ناکس رسیدش
اگر پر از اشتباه ببخشید
.......
ورژن ۹۵
دیگر خدای من فرقی نمی کند
دنیا برای من فرقی نمی کند
وقتی که نیست دگر یک لحظه پیش من
مردن برای من فرقی نمی کند
دیگر نمانده جان بی او برای من
کی هَست بجای من فرقی نمی کند
گردد سیاه و سرد خالی چو یکنواخت
بی او سرای من فرقی نمی کند
دیروز که مرده ام امروز که دفن شوم
دیگر عزای من فرقی نمی کند
خورشید زندگیم،رفت او تمام شدش
دنیا برای من فرقی نمی کند
احساس میکنم که کمم برای تو
ندارم هدیه ای جز غمم برای تو
از این که پیشمی آزرده خاطری
تنها فقط حس ماتمم برای تو
...................
دقت که میکنی درخودهمه گمیم
دچار معضله یک نوع توهمیم
باصدهزار فریب با صدهزار دروغ
حالا آلوده به صدها گناه شدیم
از یاد برده ایم یاد خدای مان
چون ما آلت حرف های مردمیم
از بابت چه ما اینگونه گشته ایم
چون ماهمه اسیریک قرص گندمیم
اما دلم از ندیدنت رنج میبرد
انگارشده است عاشق تو واقعا
یک لحظه اگر نبیندت دل میمرد
...............................
دیدم که همیشه قرص اعصاب میخورد
چشمش ز جای دیگری آب می خورد
وقتی که این حقیقت تلخ رو شد
دنیا به دور سر او تاب می خورد
از تو نداشت انتظار این کار
نا باورانه می کردش انکار
اما نمی شدش دمی آرام او
دیوانه شده بود و دیدگانش هم تار
.............
باید فکری به حال این دل آب زیر کاه کنم
یکبار برای همیشه دل را سر به راه کنم
تقصیر دلم نیست تو آنقدر زیبایی
عادت کرده ام که تورازیرچشمی نگاه کنم
دائم به خودم لعن میفرستم که چی؟
عادت کرده ام به این کار که اشتباه کنم
اگر دوباره فرصت دیگری به دست آورم
دوباره حاضرم بارها بارها این گناه کنم
گفتی اگر نبودی روزی کنار من
در دو دل های خودم را روبه ماه کنم
آنقدردردودل کردم وخیره ماندم بروی ماه
دیوانه گشتم و فرصت نکردم که آه کنم
میخواستم فقط چیزی گفته باشم خالی نباشه
رودی که
از دریا جدا شد
.........................
سر از سجده ی ماه بر نداشت
گلی که قبله ی
او خورشید بود
...........................
از قبر او رویید
بیدی که
همچنان هم میلرزد
..............................
انعکاسی از من
با دو گوشی شنوا
همیشه حاضر گاه تمام قد و گاهم نیمه
اوهمیشه آنجاست هر زمان می آیم
او پذیرای من است
با من میخندد
همه ی دق دقه اش سرو وعض من است
بازیه ما دوتا باهم دالیست
بی ریا است و زلال
عیب من را به خودم میگوید
اهل غیبت هم نیست
دوست من آینه است
گاه از خودم میپرسم
آیا در خاطره اش یادی زما خواهد کرد
تلاقی است
من و تو دو تیر بودیم
که از یک کمان رها شدیم
هرگز به هم نخواهیم رسید
..........................
انقدر سکوت کردم
که صحبت کردن هم از یادم رفت
بازبان ایما و اشاره هم دوستتدارم
...................
دیگر برای دیدن تو لازم به بهانه نیست
من از خط های قرمز رد شده ام
این جمله را بخوان ویرگولش باتو
هرگونه که دوستداری بخوانش
تاریک یا روشن
چه فرقی میکند
وقتی تو آن را نخوانی وقتی تو ...............
.............................
حق داری به شیطان اعتقاد نداشته باشی
وقتی واقعیتی تلخ
این است
که او به تو اعتقاد دارد
زیرا تو دست شیطان هم
از پشت بسته ای
درگیر خودی ها و بی خودی ها
باید کسی مرا از این وضع برهاند
شاید آنکس تو باشی
شاید دستان گره کرده تو
مرا از این واهمه برهاند
دستانم را رها نکن
وقتیکه نرخ من برای تو بی مظنه است
باید که آتش بزنم این سرای بی کسی
خرجش یک پیت نفت ویک آتش زنه است
.......................
تو را فقط برای لحظاتی قرض می کنم
دلیلم را برای این کارم عرض می کنم
دیوانه می شوم هر وقت درخیال خود
تو را در کنار خودم فرض می کنم
وقتی که من برای عشق تو کمم
بامن راه رفتن در شان تو نیست
در رابطه بادوستی تو درد و ماتمم
...................
میخواهی خلاص شوی از دست من
زنگ میزنم و دائما مشغولی
میدانم که برای تو دگر کهنه شدم
حالا دگر شده ام معمولی
.............................
بی خودی در نزن
دنبال من نگرد کسی را به این متروکه راه نمیدهند
سالیانست که خالی از سکنه است
صاحب این خانه سالهاست که کوچ کرده است
............................
....................
این حادثه بعد چهار سال هم طی شد
با ریزش علف های پیر و هرزش پی شد
تاریخ انقلاب نسل ما هم چرخید
شروع از نهمین روزه ماه دی شد
..............
شکایت از رخ تو به کی ببرم؟
شکایت از این که به من نمی خندی
چقدر به دهم تا خنده ای بخرم؟
به من بگو که هزینه اش چند
تا دست محبتت را بکشی به سرم
تمام خواب هایم تمام رویایم
فقط همین است که در آغوش تو بپرم
.......................
بروی شانه هایم بگذار دوباره سرت
تکان نمی خورم تا خوابت ببرد
دستانم بگیر تا ز گرمای من
گرما ببخشم بر این دستان سرد
.................................
شنیده ای افسانه ی پلنگ و ماه را
گرفته ماه همیشه از عاشقانش کشته ها
واما
افسانه پلنگ و ماه را شنیده ام
پلنگی که برای رسیدن به عشقش به ماه کشته میشود
اما حالا پلنگ های شهر من هم
شاید عاشق صیاد شده اند
که تمامی شکار میشوند
برای دست به سرکردن اینهم طریقه ایست
دیگر نمی فهمم تو را برو ز زندگی من
<نمیفهمی مرا> دیگر چه صیغه ایست؟
من نیستم لباسی که دلت را زد در بیاوری
مگر زندگی کردن مثل لباس سلیقه ایست؟
پایان این عشق فقط دارد یک راه حل
آن هم گلوله ای که سهم شقیقه ایست
اما بخدا دلم نمی آید چنین کنم
عاشق شدن هم برای خودش مضیقه ایست
خوشحال میشدم اگر می باختم به کسی
که بهتر باشد زمن نه این که عتیقه ایست؟
هنوز هم خوابی؟
با آنکه جایت عوض شده
من به تنهایی خوابیدنعادت نکرده ام
بعد سی سال
امشب به خوابم بیا ومن را با خودت ببر
وقتی گرفته راه دلم را هجوم غم
..........................
از زمانی که گفتی: به تو ربط ندارم
دارم ازاین همه بی ربطی خودم
زجر میکشم
.....................
چه خنده دار بود و تلخ
داشتم میرفتم
اما همه میگفتند
وقتی< رسیدی >
زنگ بزن
..............................
آرزو دارم روزی مثل تو زیبا باشم
آنقدر که تمام مردم شهر
مرا صدا کنند
......................
جدایی بین من و تو
یک خط فاصله است
من در ایستگاه پایین پیداه میشوم
تو در ایستگاه بالا
طعام شغال ها میشوی
پس سیب باش
که از دور نظاره گر زیبایی تو باشم
.................
شاید اسیر پیله ای که به دور خود پییچیده ای
اما شرط پروانه شدن
پیله است
امشب هم
دوباره هم بستر شدیم
من و فکرو خیال تو
افسانه ای بزرگ از التیام و زخم از حس بی خودی
که بادلم چه کرد آویزه کن به گوش این راز سربه مهر از درد و زخم وجور
باقی فسانه است افزوده ان به آن
اینجا چه میکنیم درگیر این زمین مردود گشته بود دردرس عشق ودین
عمری در این زمین گریید و لابه کرد صدبار توبه کرد
تا او عاقبت
اورا رهاند زدرد از شر این زمین که سیر نمیشود از خلقت زمین سالهاست که میخورد ازپیر واز جوان از خردو از کلان از شاه واز گدا
هیچ کس نبرده است چیزی به آن جهان جزتوشه ای که هست در هرکسی نهان
که دارداز او خبر تنها خودو خدا
که چشم به لطف ایزدی دوخته ایم
برای سربلندی دین و کشورمان
امیال خود بر دل اندوخته ایم
سرباز وطن هستیم وخواهیم بود
این مکتب ازسالار خود آموخته ایم
وقتي كه آدمي با اعتقاد تناسخي
حالا كه دلم زديدنت مايوس است
هر لحظه زندگي من كابوس است
بر ساعت دیوار دل من بنگر
از لحظه رفتنت دگر معكوس است
..................
ديگــــر زمان اعتراف دلتنگي نيست
وقتي كه زمان مردو آهنگين نيست
وقتي كه همه چيز براي آدم مرده
سياه و سفيدگشته و رنگين نيست
ازنشتر عشق مشكلات حاصل شد
يك قطره چكيدو اينهمه مشكل شد
بايد كه شويــم مطيع و فرانبر عقل
يكبار همــيــشه بي خيال دل شد
شكست دلـــــــــم دوباره زخبــــــري ناگوار
براي من نــــاگوارو بــــراي تــــو خوش گـوار
شكست دلم ولي شكوه نكردم زدست تو
زيـــرا بــــه عشق تـــو مبــــتلائم و دچــــار
باآنكه براي من هميشه تلخ بوده است ولي
بر آب و آتــــــش ميـــــزنم بــراي تو بي گدار
يــكبـــــارحتي نكـــردي تشكـــر زعشق مـن
بـــه عشــق و اينهـــمه فـــداكاري بيـشمار
ميـــميــرد تنــها به لــحظه اي و دقيـقه اي
اگر يــك روز نبينــد تــورا ايــن دل بــي قـرار
اینکه بی توهمه چیزعالی وشیرین است
بی خودی میخنــدد که نفهمد هیچ کس
آن تبســم فقط بابت یــک تزئــیــن است
تاذزه ای مــن فرونشــانم دردش
این درد ز دوری تـــورا میـــگویــم
دیدی چه بــلا بــر ســرم آوردش