ای
منی که در وزن و بی وزنی غوطه ورم
شکایت از رخ تو به کی ببرم؟
شکایت از این که به من نمی خندی
چقدر به دهم تا خنده ای بخرم؟
به من بگو که هزینه اش چند
تا دست محبتت را بکشی به سرم
تمام خواب هایم تمام رویایم
فقط همین است که در آغوش تو بپرم
.......................
بروی شانه هایم بگذار دوباره سرت
تکان نمی خورم تا خوابت ببرد
دستانم بگیر تا ز گرمای من
گرما ببخشم بر این دستان سرد
.................................
شنیده ای افسانه ی پلنگ و ماه را
گرفته ماه همیشه از عاشقانش کشته ها
واما
افسانه پلنگ و ماه را شنیده ام
پلنگی که برای رسیدن به عشقش به ماه کشته میشود
اما حالا پلنگ های شهر من هم
شاید عاشق صیاد شده اند
که تمامی شکار میشوند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:42 توسط محمدصادق قدرتی
|