درنوسانم
هی در گذرم مثل غمی در نوسانم
در شک و یقینم بروم یا که بمانم
افتاده به پایت دل من چند سواییست
ای عشق مرا اینور و آنور نکشانم
پایان بده یا آنکه خلاصم بکن ای مه
من بیشتر از این نتوانم نتوانم
لبخند مرا دیده و فکر کرده غمی نیست
کوهم که نمانده قدمی بر فورانم
مانند به تیری که گرفته به دو انگشت
در چله ی چشمان تو در کنه کمانم
بگشا و رها ساز مرا از قفس تن
اینبار بگیر جان مرا نیست توانم
امروز اگر نیست مرا حاصل عمری
کوتاه شده عمر من و طول زبانم
اسباب غم و غصه ی من چشم تو بوده
بیهوده گذشت است مرا عمر گرانم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ ساعت 21:47 توسط محمدصادق قدرتی
|