هی در گذرم مثل غمی در نوسانم

در شک و یقینم بروم یا که بمانم

افتاده به پایت دل من چند سواییست

ای عشق مرا اینور و آنور نکشانم

پایان بده یا آنکه خلاصم بکن ای مه

من بیشتر از این نتوانم نتوانم

لبخند مرا دیده و فکر کرده غمی نیست

کوهم که نمانده قدمی بر فورانم

مانند به تیری که گرفته به دو انگشت

در چله ی چشمان تو در کنه کمانم

بگشا و رها ساز مرا از قفس تن

اینبار بگیر جان مرا نیست توانم

امروز اگر نیست مرا حاصل عمری

کوتاه شده عمر من و طول زبانم

اسباب غم و غصه ی من چشم تو بوده

بیهوده  گذشت است مرا عمر گرانم