دل نوشته
از چه تو گریزانی اینگونه تو حیرانی
هیچ جای امنی نیست
در وادیه ویرانی
چیزی نمی ماند جز درد و تنهایی
از چه فراری تو از چه تو میدانی؟
هی دور خودت گشتی آواره ی این دشتی بی مایع فتیری چون عمریست تو زندانی
زندانی خویشی تو زندانی افکارت بشکن تو حصارت را
بشکاف تو دیوارت
باید که رها باشی آزاد در این دنیا
شاید که امیدی را
یابی تو کمی فردا
از سنگ مکن ناله از سنگ ره و چاهت
شاید که نشانی شد تا گم نشود راهت
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 20:22 توسط محمدصادق قدرتی
|